تنها
من نه عاشق بودم ونه محتاج نگاهي که بلغزد بر من
من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزيد
من خودم بودم و دستي که صداقت مي کاشت گرچه در حسرت گندم پوسيد
من خودم بودم وهرپنجره ايکه به سرسبزترين نقطه بودن وا بود
و خدا مي داندبي کسي از ته وابستگي ام پيدا بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۸ ساعت 20:8 توسط من